پلنگ صورتی

از هر چیزی ممکنه صحبت بشه.اما من عاشق فیلم و کارتون و آهنگ و مطالب قدیمی هستم

Sleeping Beauty

 

زیبای خفته ، خوشگل لالا کرده. قشنگ کپیده! 

  در زمانهای خیلی قدیم و در یک سرزمین دور افتاده، فرمانروایی با همسر زیبایش زندگی می کرد. پس از سالها که در انتظار فرزند بودند، خداوند دعای آنها را برآورده کرد و دختری به آنها عطا نمود که او را "Aurora " نامیدند.

بله. "اورورا" ؛ یعنی بعد از سپیده دم . چون این دختر مانند خورشیدی به زندگی آنها تابیده بود. در تمام مملکت به مناسبت تولد پرنسس کوچولو جشن برپا شد. و مردم از هر طبقه برای تقدیم هدایا به قصر امپراطور آمدند.و بدین ترتیب در این روز فرخنده مردم شهر تولد پرنسس را پس از سالها انتظار جشن گرفتند. فرمانروا استفان و همسر مهربان او به دوستان و مهمانان خوش آمد می گفتند.

  "عالیجناب هیوبرت و پرنس فلیپ وارد می شوند"


زيباي خفته

 این دو فامیل بزرگ و عالی نسب تصمیم داشتند روزی با هم متحد بشن. بنا بر این امروز روز خوبی بود که نامزدی "پرنس فلیپ" فرزند عالی جناب هیوبرت را با این پرنسس کوچولو اعلام کنند. غافل از این که نامزد کوچولو در انتظار چه سرنوشتیه.









"و حالا سه پری خوب آسمانی وارد می شوند؛ دوشیزه فلورا،دوشیزه فونا  و دوشیزه مری ودر."

 

زیبای خفته    Sleeping Beauty
 
هر کدام از این پریهای مهربان فقط می تونستند یک هدیه تقدیم پرنسس کوچولو بکنند.نه کمتر نه زیادتر! هدیهء اول زیبایی بود.پری دوم به این پرنسس کوچولو صدای قشنگی هدیه کرد.

تا این که نوبت به پری سوم یعنی مری ودر رسید. اما اون تا خواست هدیه ای تقدیم پرنسس کنه ناگهان سر و کلهء زن جادوگر پیدا شد.(اون اینجا چی می خواست؟)

جادوگر: خوب، جمعتون که جمعه. عالی جناب استفان، عالی جناب هیوبرت،اشراف،... و حتی پریای مسخره. خیلی جالبه! من واقعاً از این که منو دعوت نکردین خیلی ناراحت شدم.

مری ودر در حالی که به خاطر توهین های جادوگر زشت بد جوری از کوره در رفته به جادوگر می گه وجودت اینجا لازم نبود.

جادوگر: لازم نبود؟اوه..... اوه عزیزم. با این رفتارتون به من توهین کردین.من فکر می کردم که فقط اشتباه شده که دعوتم نکردین.خوب در این صورت بهتره راهمو بگیرم و برم.

همسر فرمانروا: مطمئناً کسی مزاحم شما نمی شه.

جادوگر: می دونم بانوی بزرگ.و برای این که منم حسن نیت خودمو نشون داده باشم،یه هدیهء ناقابل به بچهء شما تقدیم می کنم.حالا همه تون خوب گوش بدین.پرنسس شما با احترام و زیبایی بزرگ خواهد شد. پیش تمام کسانی که اونو می شناسن محبوب خواهد بود.اما،قبل از این که آفتاب در روز شانزدهمین سال تولدش غروب کنه انگشتش با سوزن دوک خیاطی سوراخ شده و خواهد مرد.

زیبای خفته

 با گفتن این حرف قبل از این که کسی بتونه جادوگر بدجنسو دستگیر کنه، جادوگر از اونجا فرار می کنه.

اما مری ودر هنوز هدیه شو تقدیم نکرده بود. مری ودر نمی تونست نفرین جادوگر رو از بین ببره؛ اما می تونست اونو تغییر بده. به هر حال باید سعی خودشو می کرد.

مری ودر: پرنسس عزیز و نازنین با این که این جادوگر بی رحم شما رو برای مردن، نفرین کرده ولی هنوز یک نور امیدی با هدیهء من برای شما هست. هدیهء من اینه که شما به عوض مردن به خواب عمیقی فرو برین و موقعی بیدار بشین که عاشق حقیقی شما لباتونو ببوسه.

ولی فرمانروا استفان که هنوز از جان دخترش می ترسید دستور داد در تمام مملکت هر کجا هر چی دوک نخ ریسی وجود داشت جمع آوری کنن و بسوزونن. و این دستور اجرا شد.











زیبای خفته

 ولی فرمانروا استفان که هنوز از جان دخترش می ترسید دستور داد در تمام مملکت هر کجا هر چی دوک نخ ریسی وجود داشت جمع آوری کنن و بسوزونن. و این دستور اجرا شد.

 سه پری مهربان برای این که پرنسس اورورا از دست جادوگر در امان بمونه، تصمیم گرفتند خودشونو به صورت زنهای روستایی در بیارن و در کلبه ای در گوشه ای از جنگل از این بچه نگهداری کنن. فرمانروا با این تصمیم موافقت کرد و به این ترتیب فرمانروا و همسرش با دلی پر از درد در تاریکی شب شاهد دور شدن فرزندشون شدند. یعنی با ارزشترین چیزی که در دنیا داشتند.

چند سال پر از رنج و غصه بر استفان و مردمش گذشت. شانزدهمین سال تولد پرنسس نزدیک می شد. تمام مردم در میان امید و نا امیدی نگران آینده بودند. چون پیش بینی آن جادوگر تبهکار که قهر و غضب و رعد و برق ادا شده بود هنوز به انجام نرسیده بود.....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 2:46  توسط آئیریک  | 

نمی دونم از کجا شروع کنم، چی بگم.....خیلی وقته که به وبلاگ سر نزدم. دوست داشتم می تونستم بیشتر سر بزنم. اما مشغله های دیگه ای دارم که متأسفانه وقتمو می گیره. مرسی از این که همیشه سر می زنید و منو کلی خوشحال می کنید

این مطلبم رو تقدیم می کنم به همه ی عزیزانی که پلنگ صورتی رو تنها نگذاشتن و توی این مدت به وبلاگ خودشون سر زدن. الان تعدا وبلاگ هایی که به طور تخصصی به کارتون می پردازند خیلی زیاد تر از وقتیه که من کارمو شروع کردم. وبلاگ هایی هستند که واقعاً ارزش اینو دارند که آدم هر روز سر بزنه. نه وبلاگی مثل مال من که ۶ ماه یکبار آپدیت می شه! تازه مطالب من هم برای نسل امروز جذابیت چندانی نداره. راستش نسل ما به چیزهایی علاقه داشت که نسل جدید اهمیتی براش قائل نیست. دیگه کی اون احساسی رو که ما با دیدن کارتون بچه های مدرسه ی والت داشتیم بهش دست می ده؟ کی فرق دوبله ی خوب و دوبله ی بد رو می فهمه؟! اصلاً مگه کسی دوبله ی خوب با صداهای تکرار نشدنی کارتون های زمان ما رو می شنوه؟! متأسفانه وضع دوبله در ایران اصلاض مثل گذشته نیست. وضع سفارش کارتون و فیلم خوب هم همین طور. با این وجود گاهی هم با تمام کمبودها کارهای خوبی رو شاهدیم. به هر حال امروز حرف جدیدی برای گفتن ندارم. اما یک مطلب قدیمی رو می خوام دوباره بذارم. توی پست بعدی کارتون زیبای خفته رو دوباره می ذارم تا ببینید و لذتشو ببیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 2:28  توسط آئیریک  | 

سالروز نسل کشی ارامنه

امروز 24 آوریل، سالروز نسل کشی وحشیانه ای است که تاریخ معاصر، نظیرش رو به خود ندیده.

در روز 24 آوریل 1915 ارتش خونریز عثمانی دست به جنایت هولناکی زد و طی آن بیش از یک میلیون ارمنی رو کشت و آواره کرد.

تصویری که مشاهده می کنید، بنای یادبودی است از این فاجعه ی تاریخ بشر که در دیر آمناپرگیچ اصفهان (وانک) در سال 1973 ساخته شده.

امید است دنیا این نسل کشی را به رسمیت بشناسد.تا دیگر شاهد چنین فجایعی نباشیم.

 بنای یادبود نسل کشی ارامنه در دیر آمنا پرگیچبه عنوان یک ایرانی همیشه حمایت خودم رو از ارامنه ی عزیز اعلام می کنم. و وظیفه ی خودم می دونم که این جنایت رو یاد آوری کنم. نه برای این که داغ دل های مردم ارمنی رو تازه کنم یا کینه ی اونها رو از ترکیه زنده نگه دارم؛ بلکه به خاطر این که به تمام حکومت های خودکامه و الحاقگرا اعلام کنم که تاریخ در مورد اونها قضاوت خواهد کرد و هر عملی که امروز انجام بدهند، در آینده آیندگان به چه شکلی ازشون یاد می کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 1:8  توسط آئیریک  | 

باز هم کمیسر لسکو III

این بار سومه که توی این دو ماهه ی گذشته از کمیسر لسکو عکس می ذارم. امیدوارم که خوشتون بیاد.



.

برای دیدن بقیۀ عکسا به ادامه ی مطلب برید +18



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 15:9  توسط آئیریک  | 

تولد دوستای گلم مبارک

امروز 17 فروردین، روشن روز، زادروز همه ی دوستانی را که در فروردین ماه زاده شده اند شادباش می گویم







فرشید جان تو که امروز تولدته، مبارک باشه

منا جان 27 فروردین، زادروزت رو شادباش می گم

سجاد، مهدی، نگارجان (که چند روز پیش تولدت بود!) و همه ی دوستانی که من الان یادم نیست، تولد همه ی شما مبارک

برای دیدن کیک های کمپانی دیزنی، روی +18 کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 11:16  توسط آئیریک  | 

باز هم کمیسر لسکو II

خیلی ها تا حالا با سرچ کردن اسم کمیسر لسکو به این وبلاگ رسیده اند. جالبه که من 3-4 سال پیش اولین بار عکس veronique Genest (یا همون کمیسر لسکوی خودمون!) رو توی این وبلاگ گذاشتم، اما الان بعد از 4 سال باز هم خیلی ها دنبال عکس این هنرپیشه می گردن و اینجا رو پیدا می کنن!!! اینو من نمی گم. موتور های جستجوگر می گن!

به خاطر همین من تصمیم گرفتم که باز هم چند تا عکس از حاج خانوم لسکو توی این وبلاگم بذارم.امیدوارم که خوشتون بیاد. اینم بگم بهتون حق می دوم بعد از چند سال که از پخش این سریال می گذره باز هم هوادار داشته باشه چون واقعاً خیلی سکسیه این ورونیک خانوم!

حاج خانوم لسکو!!!

طبق معمول برای دیدن بقیه ی عکس ها باید به ادامه ی مطلب سر بزنید. البته توی قسمت +18 دنبال کمیسر لسکوی لخت نباشید. چون از این خبرا نیست! این +18 به خاطر کارتون های قدیمیه که بچه های امروزی چیزی یادشون نمیاد. منم بارها توضیح دادم که چون نسل قدیم از 18 سال بزرگتر هستند، من این عنوان رو براش انتخاب کردم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 14:17  توسط آئیریک  | 

نوروزنان پیروز

سلام به همۀ شما دوستان پاک پلنگ صورتی

سال نوی خورشیدی رو به همه ی هم میهنان خوبم شادباش می گم

این پستم رو ویژه ی نوروز قرار دادم.و توی اون پر از عکس های شاد از کمپانی والت دیزنیه.

اگه روی +18 کلیک کنید می تونید یک عالمه عکس های جالب در رابطه با قلعه ها و کیک های خوشگل مرتبط با والت دیزنی ببینید.

خوشحال می شم که من رو از دیدگاه سازنده تون آگاه کنید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:45  توسط آئیریک  | 

مطالب قدیمی‌تر